منوچهر خان حكيم
268
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
شكار گذارش بر آن دشت مىافتد ، جوقى « 1 » از آهوان را به جرگه درمىآورد . آهويى در نهايت زيبايى در ميان جرگه به نظر او مىآيد ، مىفرمايد كه : اين آهو را هركس از براى من زنده بگيرد ، او را در شهر زرّين سرافراز مىگردانم و هركه را اين آهو از پيش او بدر رود ، او را به جاى آهو به قتل مىآورم . از قضاى الهى آن آهو به پيش فرزندم رسيد ، چهار دست و پاى خود را جفت كرده از سر فرزندم بدر مىرود . او عنان مركب را پيچيده سر در دنبال آهو مىنهد . آهو به جانب طلسم مىرود و فرزندم نيز بىمحابا از پى آهو به درون مىرود و در طلسم مىافتد و ديگر اثرى از او ظاهر ( 172 ) نمىشود . چند نفر از ملازمان از عقب او به درون طلسم مىروند و جمع ديگرى خبر از براى من مىآورند . من لشكر خود را برداشته بر در آن طلسم رفتم و چندين نفر را به درون فرستادم ، همه در آنجا ماندند . حال چون مرا به غير او جانشينى نبود ، قسم خوردم تا كسى اين طلسم را نشكند من دختر خود را به او ندهم . شهزاده گفت : به سر عزيز پدرم تا اين طلسم را در هم نشكنم ، قرار نمىگيرم و در بزم عشرت ننشينم . [ نشانههاى قلعهء داوودى طلسم شده ] اما راوى گويد كه چون آفتاب تابان سر زد ، زرّين شاه به بارگاه آمد . فريدون از جاى برخاسته گفت : اى پدر بزرگوار ! سوار شويد تا به در آن طلسم برويم كه به توفيق خدا آن طلسم را درهم شكنم . پس اسكندر با زرّين شاه سوار شده ، روى به جانب آن طلسم نهادند . چون به مكان او رسيدند ، اسكندر و سالاران قلعهاى را ديدند كه سر بر فلك كشيده و چهل برج بر چهل جانب او ترتيب داده بودند . بر بالاى هر برجى كورهاى بسته بودند و استاد « 2 » آهنگرى ايستاده بود و سندانى در پيش و شاگردى چكش در دست ايستاده و شاگرد ديگر عقب دم ايستاده . چون اسكندر آن حال را ديد گفت : شخصى را مىخواهم كه به درون اين قلعه رود تا ببينم چه علامت ظاهر مىشود . زرّين شاه يكى از جنّيان را به درون طلسم فرستاد ، ياران ديدند كه يك بار از ميان چهل كوره شعلهاى آتش
--> ( 1 ) . جوقى : گروهى . ( 2 ) . اصل اوستاد .